
مترسک را دار زدند،به جرم دوستی با پرنده…که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد...اینجا “قحطی عاطفه”هاست... ...
ادامه مطلب
دگر از ثانیه ها ... هیچ ندارم گله ای شاید این مقصد بی قافله... تقدیر من استسال ها پشت دو دروازه چشمت... مردم شاید این باور بی دغدغه... تقصیر من استکمرم راست نشد... زیر هجوم تقدیر شاید این بودن و ... از عشق نبودن... همه تزویر من است فاصله... راه جدا گشتن از عشق نبود بی گمان... بی خبری... زاده تعبیر من است ...
ادامه مطلب